تبليغاتX
از اکنون می نویسم

از اکنون می نویسم

اکنون زمانی نو است. فرصتی دیگر برای زندگی که شیرین ترین داشته ما است

هفتمین روز

مناسبتی معمولاً ننوشته ام و نمی نویسم، وجود و حضور زن هم، مفهومی نیست که بتوان به اختصاص یک روز آن را نیکو داشت. آن هم زنان سرزمین من که حساب شان همواره جدای از همه زنان عالم بوده است. باور دارم و داشته ام که خداوند از گزیده مهر، از چکیده نازنینی و معنای زیبائی اش، زن ایرانی را آفرید: در ساعت عشق از هفتمین روز آفرینش، در اوج ظرافت آفرینش،

باران است زن ایرانی، منت زیبای آسمان بر زمین، بوسه عاشقی خداوند ...

زیبا و مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 2:9  توسط احمد  | 

دانیال

من نمی دانم واقعا ما چقدر مردم نجیبی هستیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 18:3  توسط احمد  | 

مهمان

غروب است. غروب پنجشنبه. یک طوری ام است. کارهایم را انجام داده ام. کاری عقب نیفتاده است. نه در خانه و نه بیرون.

خانه را مرتب کرده ام، تمیز، جارو کردم، غذا پختم، عطر برنج ایرانی خانه را پر کرده، هوا کمی سرد است، چای دم کرده‌ام با کمی بهارنارنج، همه چراغ‌ها را روشن کرده‌ام، عروسی است گویا، خانه تمیز و روشن است، معطر و گرم،

چرا این کارها را کردم؟ اصلا نمی‌دانم. از صبح که بیدار شدم انگار تکلیف کرده باشم به خودم، مثل وقت‌هائی که مهمان دارم، کارهایم را می‌نویسم، خریدهای بیرون را انجام می‌دهم، غذا را می‌گذارم روی اجاق گاز و به خانه می‌پردازم. نزدیک ظهر است. کار زیادی انجام نشده است، یک غذای دم دستی می‌خورم، نیم ساعتی استراحت می‌کنم و باز شروع می‌کنم،

خانه را مرتب می‌کنم و یاد کودکی‌ها می‌افتم، روزهائی که مدرسه نمی‌رفتم هنوز. مادر که مهمان داشت، اول خرید می‌کرد، غذا را می‌گذاشت بپزد و بعد به کارهای خانه می‌رسید، بخشی از همه ما، رونوشت‌ برابر اصل مادر است،

نزدیک غروب خانه مرتب می‌شود، جارو می‌کنم، چقدر این خانه را وقتی تمیز است دوست دارم، یک هارمونی ذاتی در این خانه هست،

غروب است، غروب پنجشنبه، خانه مرتب است، غذا آماده، چای هم، چیزی فراموش نشده است، دلهره‌ای نیست. چرا باید دلهره داشته باشم یا دلشوره مثلا؟ اصلا اتفاقی نیفتاده است که بخواهم نگران‌اش باشم. همه چیز مرتب است. همه مشغول زندگی هستند، حمید زنگ زده بود و می‌گفت شقایق آمده تهران و این چند روز پیش آنهاست. مهسا هم که مسافرت است، خواهرها هم که مهمان همدیگرند، برادر هم که مشغول خانواده شلوغ‌اش است، همسایه‌ها هم تقریبا همگی مهمان دارند، می‌بینی؟ همه مشغول زندگی هستند، من هم خب مثل بقیه، فقط اینکه کمی، اگر بشود گفت ...؛ راستی یک چیزی، می‌شود اسم دلتنگی را گذاشت اتفاق؟

ساعت 8 شب است، طوری کارهایم را انجام داده‌ام که انگار منتظر مهمانی بوده‌ام، می‌روم از پشت پرده بیرون را نگاه می‌کنم، باغچه یک طور معصومی زیبا شده است، مثل دختر نوجوان زیبائی که کمی هم به خودش رسیده باشد، و انگار منتظر است.

خانم میانسالی با یک دسته گل وارد حیاط می‌شود، می‌ایستد و به گل‌های باغچه نگاه می‌کند، گل‌های همراه‌اش را مرتب می‌کند، روسری را کمی عقب می‌کشد، دستی به موها می‌برد و داخل ساختمان می‌شود.

برمی گردم داخل خانه. دخترها ایستاده‌اند و با تعجب خانه را نگاه می‌کنند، با نگاه شان می‌پرسند چرا این همه خانه خوب شده است یک مرتبه؟ برای خودم هم سوال است.

راه می‌روم. انگار یک اتفاقی افتاده است، چیزی نیست، یک چیزی که باید باشد نیست، چیزی کم است، اما نه، بگذار دقیق‌تر بگویم، انگار باید اتفاقی می‌افتاد که نیفتاده است،

پنجشنبه باشد، خانه مرتب و خیالت دلتنگ مهمان، باید مهمان بیاید این طور مواقع، یعنی من این جوری‌اش را بلدم، الان باید کسی زنگ خانه را بزند، سه روز تعطیلی است. همه می‌روند و به هم سر می‌زنند، بچه هم که بودم موقع تعطیلی مهمان بودیم یا مهمان داشتیم. حتی یک روز هم که تعطیل بود، اما الان، امشب لااقل...

دارم مرد دیگری را این روزها می‌شناسم در این مرد مردد، من قبل‌ترها کسی را می‌دیدم که می‌آمد وسایلش را وسط خانه یکی یکی می‌انداخت، کت و چتر و کیف و روزنامه و کتاب و ... چیزی می‌خورد و بی خیال روی تخت، روی قطر تخت دراز می‌کشید ، همه چیز دم دست بود، همین وسط خانه، خانه‌اش هیچ وقت این قدر روشن نبود، این همه نور و گرما و عطر را یکجا ندیده بود این خانه.

حالا اما، مدتی است اتفاقی افتاده، خانه‌اش را مرتب می‌کند، همه‌اش فکر می‌کند شاید کسی بیاید زنگ این خانه را بزند: نکند فکر کند که مردی هرچند تنها - اما شلخته - این جا زندگی می‌کند، چند روز پیش دیدم چیزی نوشت و بی دلیل زیر فرش مخفی اش کرد، خودش بود و خودش، حالا اینجا نشسته و می‌گوید «مهمان باید بیاید، مهم نیست کسی را دعوت نکرده‌ام»،

تازه هیچ دقت کرده‌ای مدتی است همین کنار تخت می‌خوابد، در جائی به اندازه سهم یک نفر؟ خودم دیده‌ام، و صبح از همان کنار آرام بر می‌خیزد و می‌رود مبادا که شاید... راستی چرا؟

اتاقش تاریک است و دلش روشن انگار هنوز.

«نشان به آن نشانی که آن روز که یک آسمان پر از ستاره دیدم، ببخشید... آن شب، گفتم قصه نویس، در عوض این همه اتفاقی که نمی‌خواهیم و دارد می‌افتد، چرا اتفاق ما نمی‌افتد؟ اتفاق من؟» این را روی کاغذ زیر فرش نوشته بود. امروز خواندم. راستی این را می خواستم خودم هم بگویم، راستی می‌شود قصه زندگی‌های‌مان را مثل انشا‌های دوران کودکی بگذاری خودمان آنطور که می‌خواهیم بنویسیم؟ یا می‌شود آرام بگویم و تو بنویسی؟

انگار دارد از زندگی لب خوانی می‌کند، چیزهائی‌اش را من دیگر نمی‌فهمم. بهانه باران می‌کند، بیهوده دلتنگی می‌کند، مثل همین حالا. می‌بینی که. جمعه هم نیست که بگویم دلتنگی اش به عصر آخرین روز هفتگانه آفتاب و عشق و ماه است. اصلا می‌دانی؟ چیزهائی هست که گفتن ندارد اصلا. باید بخوابم.

می خوابم و بیدار می‌شوم. نیمه شب است. بیرون صدای باد می‌آید، خانه سرد شده، پرنور، پر عطر، کسی را می‌شناسید که منتظر مهمانی باشد که هرگز دعوت نشده؟

قصه ام را می خواهم بگویم تا بنویسی. حالا بنویس: «مهمان می آید به همین خانه»

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/08ساعت 5:0  توسط احمد  | 

و بهار ...

در روزهای عید پیامی از کسی دریافت کردم که گفته بود: «وزیدن باد بهار مبارک باد». مدتی به این فکر فرو رفتم که آیا واقعا تنها اتفاق بهار وزیدن باد است؟ راستی اگررویدادی قراردادی به نام «عید نوروز» را از فصل بهار بگیریم، چیزی غیر از وزش باد بهاری باقی می‌ماند؟

رمز تغییر نکرده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 18:6  توسط احمد  | 

مردان فردا

دخترعموی عزیز، خواهرزاده شش و نیم ساله اش (نوید) را که امسال وارد کلاس اول ابتدائی شده همراه خود به استخر برده است. موقع بازگشت پرسیده: نوید جان شنا کردی؟ دوست داشتی؟

نوید جواب داده: «شنا که دوست ندارم، اما خاله، خیلی خوب بود» و آهسته و با اشاره چشم و ابرو ادامه داده: «بیا همه اش دوتائی بیایم اینجا، من به مامانم می گم رفتیم فرهنگسرا»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 17:35  توسط احمد  |